خط قرمز جایی است که ادم ها دور خودشان ترسیم می کنند و حد و مرزشان را تعریف می کنند، می دانی تا کجا می توانی جلو بروی و ادم های دیگر تا کجا راه می دهی برای جلو آمدن . . .
خط قرمز ادم ها بنابر احوالات درونی و شخصیتشان تعریف می شود و خودشان هستند که حد و مرز و کم و کاستش را تعریف می کنند
اما وقتی همیشه برایت خط قرمز بکشند و خودت را محسور مرزهای اجباری ببینی به محضی که عامل اجبار از بین برود می شوی یک ناهنجار بی حد و مرز . . .
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 1:36 بعد از ظهر  توسط مارگزیده
|
صدا کن مرا
صدای تو خوب است
صدای تو سبزینهی آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن میروید
در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف درمتن ادراک یک کوچه تنهاترم
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیشبینی نمیکرد
و خاصیت عشق این است
کسی نیست
بیا زندگی را بدزدیم آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم
بیا زودتر چیزها را ببینیم
ببین عقربکهای فواره در صفحهی ساعت حوض
زمان را به گردی بدل میکنند
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشیام
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را
مرا گرم کن
و یک بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد
و باران تندی گرفت
و سردم شد آن وقت در پشت یک سنگ
اجاق شقایق مرا گرم کرد در این کوچههایی که تاریک هستند
من از حاصل ضرب تردید و کبریت میترسم
من از سطح سیمانی قرن میترسم بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است
مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد
مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات
اگر کاشف معدن صبح آمد صدا کن مرا
و من در طلوع گل یاسی از پشت انگشتهای تو بیدار خواهم شد
و آن وقت حکایت کن از بمبهایی که من خواب بودم و افتاد
حکایت کن از گونههایی که من خواب بودم و تر شد
بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند
در آن گیر و داری که چرخ زره پوش از روی رویای کودک گذر داشت
قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد
چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد
چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید
و آن وقت من مثل ایمانی از تابش استوا گرم
ترا در سر آغاز یک باغ خواهم نشانید
سهراب
بعضی چیزها بعضی حرف ها بعضی شعرها انگار از جای دیگری آمده، از یک لایه ی دیگر، یک آگاهی دیگر، شاید حتی یک دنیای دیگر . . . نه به مخاطبی نیاز دارد و نه حسی مازاد بر کلمات که خودشان بی واسطه بودنشان را ثابت می کنند و بی نیاز از هر توضیحی . . .
حس می کنم رازی نهان، حقیقتی شگرف در پس این چنین قطعه هایی پهان است که بوی خوشش گاهی به مشام ادم می رسد این چنین بی خود می شوی و پر!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 11:5 قبل از ظهر  توسط مارگزیده
|
از انجا که آدمیزاد همواره در طی قرون و اعصار گوناگون به عاملی جهت گلایه کردن و نالیدن نیاز دارد تا به حیاتش ادامه دهد . . .
در حال حاضر دردمان این است که چرا هیچ کس را نمی توانیم عسلم صدا کنیم!
؛)
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 6:27 بعد از ظهر  توسط مارگزیده
|
گل فروشی و قنادی ها انگار از شهری همسایه، نه چندان دوست، حرف می زدند و دست هایی که پر بود از کادو پیچ های گل دار و قلب دار و صورتی و سفید هم لابد از خاطره ای دور.
همه ی جعبه های شیرینی انگار می خواست برود تا در یخچال بماند و بوی پیاز مانده یی سالاد شیرازی را بگیرد و خامه های روی رولت ها خشکی بزند و زیر نان های خامه ای خیس و خمیری شود . . .
همه ی جعبه ها ی کادو شده انگار پوشالی بود و هر چقدر هم چسب های نواری و روبان های پاپیون زده اش را باز می کردی چیزی غیر از تهی داخلشان نمی یافتی
همه ی لبخند ها انگار می رفت تا غم گنانه ماسیده شود روی لب هایی که اینک سفت رویشان میخکوب شده بود
گل های سرخ و مخملی امروز در آستانه ی رنگ باختن اند و تا چند دقیقه ی دیگر حتی گلبرگ های نه چندان با طراوتشان از ساق های بی رمق فرو می ریزند و رقص کنان پای گلدانی می ریزند که غیر از ساقه و تیغ ها میهمانی دیگری ندارند . . .
همه کارت های مبارکباد از جنس های نامرغوب و بی قوارده اند که فقط به درد پاره کردن می خورند و دور ریختن . . .
عطر گل ها امروز به گلاب جا مانده در گلاب پاچ پارسالی شبیه تر است . . .
و شیرینی های فرانسه مزه ی خرمای بی گردو و پودر نارگیل . . .
تاج های گل همه به درد پرپر شدن می خوردند . . .
امروز
روز
مادر
نیست
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 9:44 بعد از ظهر  توسط مارگزیده
چند تا جوراب سیاه
و چقدر ارزوی نیمه کاره و ناکام
که
حتی . . .
در آمدن اولین حقوق من
دیگر تو نبودی
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 10:24 قبل از ظهر  توسط مارگزیده
منِ هفت ساله و برادر نه ساله ام رفته ایم تا کادوی روز مادر بخریم،من صد و پنجاه و برادر صد تومن داشتیم. پول ها را روی هم می گذاریم تا برویم و از شاطر ، مغازه دار اول توده که همه ی سال آمار ویترینش را گرفته ایم، کادوی روز مادر بخریم.
بعد از تماشای چند باره و مفصل دکور مغازه متفقا رای بر این میشود تا گلدان طلایی رنگ را که از دو طرف دسته های ریزی داشت و رویش هم گل های رنگی و طلایی داشت را بخریم که به شدت هوش از سرمان پرانده است و در عوالم بچگی یحتمل گمان می کریدم مادرمان با دیدن گلدان عاشقش هم خواهد شد.
قیمت گلدان سیصد تومان بود و ما با آخرین سکه های ته جیبمان که آن زمان دو تومنی و پنج تومنی بود نمی توانستیم این فقدان پنجاه تومنی را فراهم کنیم و شاطر هم رضایت نمی داد تخفیف بدهد و چنین شد که مشغول زدن تو سر خودمان و بحث و انتخاب های دیگر و بررسی راهکارهای ممکن بودیم که اگر با اون پنجاه تومن دیروزی توپ نمی خریدی که پاره کنی که توپت را سه لایه کنی الان همه چی حل بود.
در این حیث و بیث سر و کله ی یک زوج که داشتند از کوهپیمایی شان بر می گشتند دم در مغازه و پشت سر ما هویدا گشت، و شاطر بلافاصله با بی میلی ما را گذاشت کنار و مشغول پرسیدن از آنها شد که چی می خواهند و . . . کم کم ناامیدی داشت از پا درمان می آورد که زن که پشت سرم بود با یک جمله ی جادویی تمام اندوهم را بدل به ذوقی مضاعف کرد که اجازه می دهید ما ما کادتونو حساب کنیم! برادرم که از خدا خواسته می توانست با صد تومنش دو تا توپ دیگر برای خودش بخرد بلافاصله مراتب رضایت و خرسندی اش را به زن اعلام کرد و این شد که ما خوش خوشان همراه کادو و به اضافه ی جیب های پرپول برگشتیم خانه و در راه قرار گذاشتیم مادر هیچ وقت از راز سر به مهرمان مطلع نشود!
گلدان چند سال پیش شکست . . .
اما خاطره خوش آن آدم ها را در نرمترین جای دلم، جایی که هیچ وقت حتی ترک هم برندارد نگهداری می کنم!
روز زن ، روز مادر ، روز خواهر . . . مبارک!
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 11:9 بعد از ظهر  توسط مارگزیده
|
آن روز که پست هدیه را نوشتم
کفش قهوه ای پاره شد . . .
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 12:31 بعد از ظهر  توسط مارگزیده
|
یک جفت کفش قهوه ای دارم که هدیه گرفته ام! بسیار راحت و خوش ترکیب و زیباست و کاملا قالب پا! آنقدر راحت کهبدم نمی آید یک بند به پایم باشد! نسبت به هم ردیفانش در جاکفشی همیشه حرف اول را می زند و در به راه ترین وضعیت چیزی را می پوشم که بشود کفش قهوه ای را هم ضمیمه اش کرد. . . هر وقت سرم را می اندازم پایین و چشم هایم ناخوآگاه می افتد به کفش مذکور دلم می خواهد هی از نازنین دوستی که کفش ها را هدیه داده است تشکر کنم!
فکر که می کنم . . .
مدت هاست اما برای طلبم از زندگی که حق مسلمم می دانم با خدا دست به یخه ام!!!
شاید . . .
فقط شاید . . .
شاید زندگی هم هدیه خدا باشد؟!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 10:7 قبل از ظهر  توسط مارگزیده
|
1- برای یک محصولی ریپرتاژ آگهی زده ایم و برای هر کدام از عناصر تصویری کلی قصه و ماجرا بافته ایم که از این سبب به آن سبب و بدین جهت و بدان رو و . . . به مافوق که نشانش می دهیم تا امضای تایید بگیریم و هر چه توضیح می دهیم که پدرجان دلیل دارد سبب دارد، الکی نیست ایشان انگار صدای ما را نشوند طرحی نو در می اندازند و هر چه جز می زنیم کسی حرفمان را گوش نمی دهد!
2- دارم با حوصله و رعایت کلیه ی تکنیک های ضد گریز برای خواهرزده ی کپل توضیح می دهم که این اضافه وزن به زودی کار دستش می دهد و می شود سبب درد سر و مثل بار اضافی می ماند روی دوشش و آن وقت باید با مشقت و بدبختی ذره ذره به زور آبش کند و چه و چه و چه . . . دخترک با یک حرکت میزند زیر کاسه و کوزه مان و بساطمان را با یک بستنی دوبل چاکلت به صورت دقیق و واضح قهوه ای میکند و می رود سراغ مشق هایش و پاکت چیپس سرکه نمکی را هم با خودش می برد و ما را هم صدا می کند که خاله بیا چیپس بزن! ای جان دلم! بچه تک خور هم نیست! از شدت این همه حرف شنوی و تاثیر کلام به وجد می آییم که چرا گوش نمی دی؟!!!
3- خواب مانده ام. گوشی موبایل را که از ازیر متکا بیرون می کشم، هفت و یازده دقیقه صبح است یعنی اگر من بال در بیاورم و خیابان ها عاری از هر گونه ترافیکی باشند و بی درنگ تاکسی گیرم بیاید و برسم سر کار باز هم تاخیر می خورم. در جهت چاره کردن و کنارآمدن با پلک هایی که به شدت به هم چسبیده اند چاره اندیشی می کنیم که تا هفت و چهل بخوابیم و بعدش برویم سرکار! و یک ساعت مرخصی رد کنیم جای تاخیر و . . . دقیقا از همان لحظه ای که الارم گوشی را با بدبختی از لای مژه های به هم چسبیده می گذاریم روی هفت و چهل ، خواب از سرمان می پرد و چه پریدنی هم . . . تا هفت و چهل پلک روی هم نگذاشتیم و یک ساعت مرخصی نازنین را سوخت کردیم!
نتیجه نوشت: هیش ش ش ش کی به حرف من گوش نمی ده!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 8:47 قبل از ظهر  توسط مارگزیده
|
-: ادم نباید از خدا بترسه. باید عاشقش باشه
+: از مهندس فلانی می ترسی از خدا نمی ترسی؟
-: یا ترس یا عشق! بده از صمیم قلب دوسش داشته باشم؟
+: نه بد نیست. اما بچه بودی از بابات نمی ترسیدی؟
-: از معلمم می ترسیدم!
+: خوب دوسش نداشتی؟
-: اون طوری دوسش داشته باش.
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 2:2 بعد از ظهر  توسط مارگزیده
|
یکی از ترس های بزرگ زندگیم این بود که از خونه بیرون بروم و دسته کلید را جا گذاشته باشم، یا نه اصلا جایی گمش کنم.دیشب کلیدم را جا گذاشته بودم و نیم ساعت دم در خانه به فکر چاره کردن بودم که و دست آخر با همراهمان زنگ زدیم و سوار بر استر آژانس سر کوچه، پناهنده شدیم به ملک دوست و همسایه و متحد لاله خانوم!
یکی دیگه از ترس هام این بود که گوشی موبایلمان را گم کنیم و دست رسی به کسی نداشته باشم، امروز همراهمان را هم جا گذاشته بودیم و هی صدای زنگش را می شنیدیم که انگار از ته چاه می آمد و ناله کنان ما را صدا می کرد!
از دیگر سلسله ترس هایمان هم این بود که وقتی کلید را جا گذاشته ای موبایلت را هم گم کنی که به حمدالله امروز این حس را نیز آزمودیم .
آخرین حسی که شکر خدا این یکی را گذاشته ایم سر فرصت تجربه کنیم جا گذاشتن کلید و موبایل به اضافه کیف پول به صورت هماهنگ است که آن هم نباید خالی از لطف باشد!
کلید جامانده بازپس ستانده شد، مانده گوشی همراهمان که امید است روی میز کارمان لای چک پرینت ها مانده باشد!
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 8:43 بعد از ظهر  توسط مارگزیده
|
پریشب ها تازه فهمیدم که اگر دو تا از شعله ی گاز روشن بماند، خانه به این شد ت ت ت سرد نخواهد بود! این در حالی است که کل زمستون و پاییز را تریک تیریک با یه پکیج گرمایشی پیزوری که در نهایت تلاشش باد ولرم تحویل می داد سپری کرده بودم.
خواهر خانوم می گوید کلا زندگی همین طوری است! آخرش می فهمی که از اول یه دکمه ای بوده که اگه می زدیش همه چیز به همون راحتی حل می شد!
کسی می دونه کلید پریز زندگی پشت کدوم دیواریه؟ کدوم در!
پی نوشت:دوستان عزیزی که نگران شعله های گاز روشن خانه بنده هستید! مثال آوردم برای راه حل!!! مثال یک چیزی است که آدم می گوید تا شنونده اصل ماجرا را درک کند! خود مثال اصل مطلب نمی باشد!
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 8:40 قبل از ظهر  توسط مارگزیده
|
بهار که به میانه برسد، فصل کنگر و ریواس است. فصل سیرک و والک، فصل برگ های شفاف و گوشتی تشاق(ترشک) که ترش و آبدار است و اواخر اردیبهشت هم شکرلـله (گیاه قد بلندی که ساقه ی شیرین و خوش طعمی دارد) و شنگ با برگ های پرز دارش و قرار همواره ناکام مان مبنی بر رفتن نیروگاه و چیدن ریواس و سیاوون که همیشه فقط در حد حرف ماند و بس . . .
تپه های بالای درکه برای چیدن کنگر مناسب ترند، کنگر با آن رد سرخ و زرد میان برگ های تیغ دارش که با تیغاله ها اشتباه نشود و ریشه ای که هر چقدر خاک زیر پایش نرم تر باشد بیشتر تر در خاک فرو می یرود
سیرک ها همیشه آنقدر زیاد نیست که کفاف سیرک پلو را بدهد، با تره های درشت سبزی ضمیمه می شوند و با پیاز سرخ شده و اغلب گردو می روند لای خمیر و در روغن کم روی ماهیتابه سرخ می شوند تا ما در عوالم بچگی سرشان دعوایمان بشود . . .
والک پلو بود با ماست و ساق های سفید و بلند کنگر که با قیچی تیغ های ریزش را می چیدی و ترد بود و بامزه!
نه دیگر هیچ خبری از آن ضیافت بهاری نیست
نه من و کریکرز های کرم قهوه ای، نه فلاسک چای و سفره ی نان و پنیر، نه مادر و نه بابا . . . هیچ کدام از آن کوه پیمایی های سه نفره هم باقی نمانده. کنگر را از مغازه ی عجیب غریب فروش های انقلاب می خرم و سیرک و والک را از کرد هایی که با وانت گونی گونی والک می آورند و که برای هزار تا سیرک پلو هم کفایت می کند و نیازی به هیچ عضو ضمیمه ای هم نیست . . . ترشک هم با همان سال ها تمام شد و خیلی سال است که حتی ریختش را ندیده ام!
آدم ها همیشه در حال فراموشی هستند . . .نوشتم تا یادم نرود
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 11:43 قبل از ظهر  توسط مارگزیده
|
آه ای اسکناس ها
آه ای اسکناس ها ی نازنین، خوش رنگ و گوگولی
که به زودی می روید و در جیب خانوم طبقه اول خواهید آرمید
آیا می دانید که کیف من چقدر دلش برای شما تنگ خواهد شد؟
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 8:31 قبل از ظهر  توسط مارگزیده
|
دیروز
زیر سایه سوراخ سوراخ تلفن شهری بساطی از مقوای کارتنی ضخیم پهن شده و تکه های لباس های پاره پوره از زیرش بیرون زده که احتمالا نقش عایق گرمایشی را ایفا می کنند. پیرمردی لاغر و لندوک روی بساط به پایه ی تلفن سبز آهنی تکیه زده و کلاه پشمینه اش را در دست گرفته.پاچه ی راستش را تا نردیکی های زانو بالا زده و ساق بی جان و زیادی لاغرش که لرزشی خفیف دارد را عیان کرده تادل بسوزاند از همشهریانش و هر از گاهی نگاهی به غایت آزمندانه و سخیف روی دست و جیب جماعت عابر می چراند و رد اسکناس ها را در هوا در دست ها و در حال رفتن داخل کیف پول ها می زند و سکه ها و اسکناس های مرحمتی را روی بقیه ی کارتون که برای دراز کردن هر دوپا جا هم دارد با حوصله و نظم خاصی می چیند و سکه ها را در جاهای خالی و گاهی در مکان رسیدن گوشه اسکناس ها جا می دهد
امروز
ساق پا در جورابی پشمینه و ضخیم پوشیده شده و حتی رویش هم پاچه ی شلوار تا نزدیکی های زبانه ی کفش پایین آمده و به زیبایی و در آرامشی تلقینی روی زمین ارمیده است و پیش پایش روی مقوای اضافه که محل چیدمان اسکناس ها و سکه هاست، یک ترازوی پلاستیکی مشکی رنگ جا خوش کرده اگر چه ارزان و ساده و کلیشه ای است، اما این بار فخر برانگیز و غرورآفرین ترازوی دنیاست و ساق پا اگر چه مثل ساق های دیگر است اما افتخار آمیز ترین ساق ممکن جلوه می کند
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 7:54 قبل از ظهر  توسط مارگزیده
|